ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 14:48 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : ۱۵۴


دیروز بهم اس داده  

اکر میخوای برا اخرین بار ببینیم 

تا ۵ مین دیگه بیا فلکه میثم اونجا منتظرتم 

بعدشم قراره گم و کور بشم  

وقتی اس رو خوندم وا رفتم 

حالا من خونه مادرجونم بودم 

ناهار نذری داشتن 

و راهم دور بود 

منم ماشین نداشتم 

باباییم که نبود 

عمه هامم که همیشه دنبال سوژن 

باید چیکار میکردم؟؟؟ 

فکر کن 

۱بچه پولدار که باباش زندگیو میسپره دستش 

و اقا پسرم گند میزنه به زندگی 

و۱روزی میرسه که باید بزاره و بره 

و حتی تو مراسم ختم داداشیش نباشه 

فقط و فقط برا اینکه باباش نمیخواد 

جلوی همه پسرشو بگیرن و ببرن 

وحالا اون پسر ................. 

بهش زنگ زدم 

میگه فقط ۵مین 

فوقش ۱۰ مین میتونم بمونم 

ومن با اعصاب خراب مجبورم بمونم تو خونه 

و هرازگاهی به این فکر کنم که شاید اینجوری بهتر باشه 

من دنبال ۱راه فرار برا ندیدن کوپول بودم و ............... 

میدونم هنوز نرفته 

و میدنم انتظار داره بگم بیا ببینمت 

اما واقعا دلم نمیخواد 

دلم نمیخوادددد



زمان ثبت : شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 23:20 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : ۱۵۳


بابایی و داداشی با دوستای بابایی رفتن سفر 

ومن هنوز هیچی نشده دلم براشون تنگ شده



زمان ثبت : شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 00:38 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان :


بازم ۱جوون دیگه 

بازم ۱پدر و مادر داغدار 

بازم برادراییکه از اونسرایران 

 اومدن بخاطر داداشیشون 

بازم بداخلاقیای قلنبه 

وسکوت خفقان اور 

وخبر خواهری 

و تموم شدن فرصت جبران 

از غروب فقط ۱ اس داده 

داداشی مرد. 

ومن ................. 

دقیقا الان به ذهنم رسیده که 

با این اوصاف بودن من تو ختماش 

تسلی میشه برا کوپول 

اما مگه میشه؟؟؟؟؟ 

وای وای وای 

سرم درد میکنه 

دلم میخواد باش حرف بزنم تاخالی شه 

اما نمیدونم چی باید بگم 

وای همه چی چه سخته



زمان ثبت : چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 در ساعت 01:50 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : دخترکوچولو بابا


همه دارن بهم اعتراض میکنن 

که هرچی فارغ البال گذراندی دیگه بس است 

که هرچی چشم بسته به همه گفتی قصد ازواج ندارم بس است  

که هرچی خودت رو دختر کوچولوی خونه دونستی دیگه بس است 

که دیگر وقتش شده به زندگی جدی نگاه کنی 

که دیگر وقتش شده به همراه زندگیت فکر کنی 

که دیگر وقتش شده محک بزنی و بعد نفیش کنی 

که دیگر وقتش شده حتی برای تمرین هم که شده 

بنشینی مقابل طرف و شروع کنی به صحبت درباره اینده 

بنشینی مقابل طرف و درباره اینده ات صحبت کنی 

بنشینی مقابل طرف ودرباره اینده مشترکتان صحبت کنی 

بنشینی مقابل طرف واجازه دهی براندازت کند 

بنشینی مقابل طرف وباشرم براندازش کنی 

بنشینی مقابل طرف وتوجنس شوی و اون خریدار 

بنشینی مقابل طرف واو جنس شود و تو خریدار  

و تو هراسناکی از این اتفاق 

و دلیلش را هم نمیدانی 

و نمیدانی تو باداشتن تجربه برخورد با پسر ازچه هراسناکی  

و نمیدانی باید چه بگویی 

و نمیدانی باید چه کنی 

و لبریز از سوالی از همه 

 مامانی نباید بخندم ؟ خواهری نباید حاضر جوابی کنم؟ مامانی میاد تو اتاق خودم؟مامانی اونشب قراره کیا بیان اینجا؟خواهری شوهر توام میاد؟مامانی .....؟مامانی ......؟ مامانی ......؟  

و لبریز از ترسی 

ترس از اینکه باز سادگیت مار دستت دهد 

ترس از اینکه طرف را بپسندی 

ترس از اینکه قضیه جدی شود 

ترس از اینکه ندانی باید چه جوابی بدهی 

ترس از اینکه ....................................... 

نمیخواهم 

من میخواهم همان دختر کوچولوی بابا بمونم



زمان ثبت : سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 در ساعت 23:46 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان :


سین مثل ...... 

                    سلام 

سین مثل ..... 

                      ستاره



زمان ثبت : سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 در ساعت 22:13 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : سنگ


دوس دارم بشم ۱تیکه سنگ 

من نمیخوام احساس داشته باشم 

من نمیخوام مهربونی داشته باشم 

من نمیخوام کسیو دوس داشته باشم 

من نمیخوام .................................. 

همیشه دوس داشتم برم ۱سنگ حدید بخرم 

شنیدم سنگ حدید ادمو قسی القلب میکنه 

میخوام ۱چیزی پیدا کنم که قسی القلبم کنه 

من میخوام تبدیل بشم به ۱سنگ 

من میخوام تبدیل بشم به ۱ سنگ 

من میخوام تبدیل بشم به ۱  سنگ



زمان ثبت : شنبه 24 دی ماه سال 1390 در ساعت 18:46 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : ۱۴۸


پنبه ای ظهر اس ام اس داده حالمو پرسیده 

جوابشودادم اما جواب نداد 

باز اس دادم نکنه باز پیامم بدستتون نرسیده 

جواب داده رسیده٬هروقت وقت کردی باهام تماس بگیر 

نمیدونم چرا حس میکنه من جلوی مامانم اینا نمیتونم باش بحرفم 

اومدم تو اتاقم بهش زنگیدم 

یکم که حرف زدیم میگه اگه امکانش هست با تل خونه حرف بزنیم 

از موبایلو صحبت باهاش فراریه انگار٬شایدم ...... 

کلا فکر کنم دهه ۲۰٬۳۰ ها همینجورین 

با تل خونه داریم میحرفیم 

هیچوقت اینقد باهاش نحرفیده بودم 

حرفاش عجیبه 

بخدا پیشی راست میگفت این ادم ۱چیزیش میشه 

امروز بهم گفت که من اینقد حرفامو میزنم برات تا توام حرفاتو بگی 

و شروع کرد از اینکه از دوستی باهات خوشحالم 

از همون لحظه اول بدلم نشتی 

...................................... 

.................................. 

اما من همه این حرفاشو میزارم بحساب استاد شاگردی 

حس میکنم روز اول که با نازی بودیم حرفمونو شنیده 

به نازی گفتم فکر کن ادم بره تو دفتر همچین مهندسی 

نازی گفت واقعا٬این پیرمرد چه جیگریه 

امروز به این نتیجه رسیدم که پنبه ای اینارو شنیده 

و منتظر اینا از زبون من دربیاد 

وگرنه ........................ 

اما زهی خیال باطل  

اینا از زبون من در نمیاد 

درسته خیلی خواستنیه 

اما فقط میتونه جای باباجونیه نداشتم پر کنه 

همین.



زمان ثبت : شنبه 24 دی ماه سال 1390 در ساعت 18:31 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ستاره

عنوان : ۱۴۷


امروز فهمیدم  

بوی خون چقدر ازاردهندس 

ازاردهنده تر از اونیکه فکرشو بکنی.



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>