من برگشتم
سفرتموم شد
سفر معنوی خوبی بود
هرچند که اخرش هرچی رشته بودم پنبه شد
نمی گمشون چون دوست ندارم طولانی مدت یادم بمونمه
۱عالمه کارانجام نشده دارم
بعلاوه ۱عالمه تصمیم نگرفته
با ۱عالمه برنامه ریزیه نکرده
بچه ها من تو برنامه ریزی ضعیفم
کسی میتونه کمکی بهم کنه؟
وقتی که فنجون رو بر می گردوندم تو بشقاب٬هنوز مزه ی تلخش زیر زبونمه
وقتی که شروع میکنه به خوندن فنجونم ٬هنوز مزه ی تلخش زیر زبونمه
وقتی که می گه مسئله عشقیه اما سخت ٬هنوزم مزه ی تلخش زیر زبونمه
اما وقتی که می گه با وجودهمه سختی ها بازم راه خوبیه٬مزه ی تلخش کم کم شیرین میشه
وقتی که می گه فنجونت ژر زن و مرداییکه دارن۲تایی باهم میرقصن٬شیرینی به تلخی غلبه میکنه
وقتی که می گه شمعت داره سوسو میزنه اما ۱خانومی داره دعات میکنه که شمعت روشن میشه دیگه مزش شیرین شیرین میشه
اما با وجود همه اینا بازم دلهره دارم بازم ۲دلم بازم استرس بازم نمیتونم تصمیم بگیرم
فرداش خیلی خدایی جور میشه میریم ۱امامزاده که میگن بدجور سریع الاجابس
مقبره۱خانومه ۱٬خانومه که فنجون قهومو یادم میندازه که باید ازش بخوام کمکم کنه
تصمیمم جدی میشه٬میرم
میخوام ریسک کنم ٬می خوام بعدا حسرتشو نخورم
باید اعتراف کنم تمام مسیر سرشار از استرس بودم٬سرشارشک و تردیددر درستی یا غلطی کارم
تو ذهنم رویا میبافتم که برسم اینجوری میشه و اونجوری
رسیدم٬درسته که رویای من نبود ٬اما ......
تمام تنم خسته ۷٬۸ساعت راه بود٬تمام تنم خیس عرق بود
شایدتمام تنم تو اوج تمنابود و اون بی اعتنا به خیسی تن من٬بی اعتنا به خستگیم .......
وقتی رفتم زیر دوش انگار قطرات اب گرم خستگیمو از تنم میشست و می برد
ووقتی چیزی غیر از قطرات ابو رو تنم حس کردم ...................................
فکر کنم طعم کمپوت ریواسی که برا اولین بار خوردم اونم با اون وضع تا همیشه یادم بمونه
خواب به چشمام نمیومد٬شب عجیبی بود
همه چیش عجیب بود
و یکی از این عجایب این بود که هر ۲سری مسیرشو پیدانکرده بود
این دیگه برام جا نمیفتاد که چرا
صبح زود بیدار شدم
انگار دوس داره قبل صبحانه .....
دلم نمیرو میخواست
۱بشقاب نیمرو به همراه چاقو قاشق کنارش
و ...........................................................
حرف زدنشو دوس دارم
خاطره هاشو دوس دارم
گاهی بهش غبطه میخورم
گاهی .............................
اما بازم دوس دارم
ناهار خوبی بود مخصوصا بوی سیری که .......
عصر باید برمیگشتم
پس احتیاج به استراحت بود
اونروز محکمترینشو حس کردم
و اخرشم دهن من مثل اکه باز بودو .......
و۱برگشت بی سرو صدا
وکلی تشکر
اصلا اون چیزی که فکر میکردم میشه نشد
نمیدونم چرا اما نشد
اما با همه این حرفا خوب بود
خوب بود و دوس داشتنی و عجیب ب ب ب
این چندوقته اتفاقای جور واجور زیادی افتاده
از اتفاقای تکرارنشدنی و بیادموندنی بگیر
تا قرار گرفتم تو ۱رابطه جدید
تا .............................
اما نوشتنشون حال و حوصله فراوون میخواد
که بنده فعلا ندارم
و خودمم از این موضوع بسیار ناراحتم
اما مطمئنم ثبتشون میکنم
چون میخوام تا همیشه یادم بمونن
دوستای وبلاگی
اهای اونایی که من میشناسمتون
اهای اونایی که من نمیشناسمتون
امشب لیله الرغائبه
منو از دعای خیر خودتون بی نصیب نذارید
امشب برا همه دعاکنید
برا ارزوهای خودتونم به خدا التماس کنید
به امید اینکه خدا امشب هیچ کدوممونو دست خالی از درگاهش برنگردونه
دارم با ۱سرگیجه خفن و ۱شیمک گرسنه اینا رو تایپ میکنم
میدونم من خیلی گنهکارم اما .......................
مطمئنم وقت دعا هیچکدومتونو یادم نمیره
شما هم منو امشب فراموش نکنید
امروز بازم خبر مرگ بهم دادن
مامان مونا فوت کرده
طفلک مونا
خدا رحمتش کنه
این بیماری قند چه بیماری خانمان براندازیه
تو این موندم که من چقدر خبر مرگ میشنوم
تواین وبلاگ چقدر خبر مرگ دادم
الله و اعلم
خداهمشونو قرین رحمت خودش بکنه
دلم یزد میخواد
اما اگه قرار باشه بچه ها نباشن نمیچسبه
یزد و با دوستام میخوام
کاش منیژ بتونه بیاد باهم بریم
باید برم کارای فارغ التحصیلیمو انجام بدم
دلم بیرون رفتن با دوستامو میخواد
دلم گردش میخواد
دلم خنده و تا نصفه شب حرفیدن میخواد
من دلم هم سن و سالامو میخواد
دیشب رفتم خونه مامانجونم
هرکاری میکردم با دایی جونی ارتباط برقرار کنم راه نمیداد
اخرش بهم میگه تو چرا اینقد فضولی
چرا به همه کاره ادم کار داری
بهم میگه اخه من موندم تو به کی رفتی
منم بهش گفتم بچه حلال زاده به داییش میره
منم به شماها رفتم
بهم میگه نخیر
کوپولیت به عمه هات رفته
اخلاقتم به همونا رفته
منم از دیشب باهاش نحرفیدم دیگه
نه اینکه قهر باشما
اما دیگه سمتش نرفتم
این دایی ۴سالو خورده ای از من بزرگتره
همبازیه دوران بچگیم بوده
بقول مامانم اینا ۱زمانی من به چشمش بهترین گزینه بودم
اما حالا عنق شده
با هیچ کس هیچ ارتباطی برقرار نمیکنه
گاهی بهش حق میدم
اما گاهیم نه
خلاصه که دیشب دلم برا خودم سوخت
هرچند که منم دیشب مثه انه شرلی ۱سره حرف میزدم
اما خب
نمیدونم
خداییش منم خیلی تنهام
هیچکسیم ندارم که بشه باش حرفید
با خواهری میحرفیما
اما اونم هیچ وقت حوصلمو نداره انگاری
مامانمم که مامانه
داداشم که ازمن ۱۱سال کوچیکتره
بابییم که هزارتا فکر داره
این وسط این منم که صبح تا شب همش تو اتاقمم
و گاهی تا شب ۱۰تا کلمه حرف هم با کسی نزدم
کاریش نمیشه کرد
باید ساخت
میسازیم
اما فکر کنم در کنارش خیلیم میسوزیم
من کلا همه چی بوقتش برام خسته کنندس
تا وقتی کار داشتم از کار خسته بودم
حالا که همش بیکارم از بیکاری مینالم
خب خیلی بیکارم
حوصله هیچکاریم ندارم
دلم لک زده برا تنیس
اما مامانم نمیزاره
میگه تا پات خوب نشه حق نداری بری تنیس
دلم کلاس زبانم میخواد
اما دوس ندارمم برم ثبت نام
دلم کارم میخواد
اما نه من میرم دنبالش نه بابا به دوستاش رو میزنه
دلم میخواد شروع کنم برا ارشد خوندن
اما حوصله اونم ندارم
اتاقم اینقده شلوغ پلوغه که نگو
اما حوصله جمع کردنه اونم ندارم
به زیبا قول داده بودم هفته پیش برم خونش
هفته تموم شده اما من هنوز نرفتم
حوصله مهمونی رفتنم ندارم جدیدا
اصلا حوصله بیرون رفتنم ندارم
جدیدا بعد از هر مهمونی سر خواستگارا باز میشه
منم دیگه جایی نمیرم
زنداییم چندروز پیش بمامانم میگفت
ابجی خانم شوهرش بده دیگه
خسته شدیم از بس هرجا رفتیم دنبال سرش راه افتادن
وقتی اونما خسته بشن من دیگه باید چی بگم
اونوقت تازه اینجا هم همتون فکر کنید من چقد دلم شوهر میخواد
اخلاصه که این روزا من دارم استراحت میکنم
اما از استراحت کسل کننده هم خسته شدم
بعدش تازه همش بری بالا و با هیچ کسیم حرفی نزنی
خب این میشه که من دلم دوس پسر میخواد
هرچند که فکر کنم مشکل از منه
اخه جدیدا دلم اس بازی میخواد
اما بمحض زیاد شدنو طولانی شدنش خسته میشم
اونم منیکه گاهی شبا تا صبح نمیذاشتم طرف بره بخوابه
میگم پیر شدیم
میگید نه
بابا پیر شدیم رفت
اینا همه علائم پیریه
پ.ن :برام دعا کنید از این رخوت در بیام
از عید تا حالا نازیو ندیده بودم
بالاخره امروز دیدمش
هرچند که همش به سکوت گذشت
اما چند لحظه ایش واقعا ناب بود
مدتها بوداروم تو بغل کسی نبودم
امروز چندلحظه ای رو ابرا بودم
زمرمه هاش در گوشمو دوس داشتم
از خودم بدم میاد وقتی میبینم
نازی اینقد من و دوس داره
ومن فقط اذیتش میکنم
اقا چی میشد اگر نازی پسر میبود
دیگه من هیچ غصه ای نداشتم
خیلی دلم میخواد بدونم تو این مدت
چندبار باهاش تماس گرفته
مهم نیست اون چند بار باهاش تماس گرفته
برا من مهمه که بدونم این چند بار با اون تماس گرفته
اگر باهاش صحبت کنم ازش میپرسم
پ.ن ۱ : دلم میخواد گوشیامو خاموش کنم
۱روز ۲ روز ۳روز ۱هفته
نمیدونم
نمیدونم میتونم دووم بیارم یا نه
نمیدونم کی باید خاموش کنم
میدونم ها که تو چه برهه ای میخوام باشه
اما زمان دقیقشو نمیدونم
اینکارو میکنم چون لازمه
اینکارو میکنم چون از انگ خوردن بهم خسته شدم
اینکارو میکنم چون ..........................................
پ.ن ۲ : بلاگفا برام باز نمیشه
نمیدونم چرا
اما بهیچ کدوم از دوستای بلاگفایی دسترسی ندارم
پ.ن ۳ :اهنگ جدید inna باز هوسیم کرده
اما فکر کنم برا تحقق همچین هوسی
باید 1جزیره مزیره شخصی داشته باشیم
اینجاست که شوهر پولدار بکار میاید
هرکی اینجارو بخونه میگه این دختره چقد دلش شوهر میخواد
اما نه بخدا اینجوری نیست
موضوع اینکه
بابام که عمرا نمیزاره بنده از این غلطا بکنم
عرضه بی اف داشتن درست حسابیم که ندارم
اما اگه شوهره باشه
شاید برا کیف خودشم که باشه
حاضر شه ببرتم همچین جاییو
بزاره اینجوری بگردم
عقده ای شدیم رفت