با تمام وجود امروز دلم میخواست
من برهنه تو اغوش ..................................................
پ.ن : اصلا میدونی چیه
من امروز با تمام وجود میخواستم تو اغوش ۱مرد باشم
من امروز تمام وجودم سرشار بود از حس زنانگی
من امروز تمام وجودم سرشار بود از ..........
نه من امروز سرشار از حس نبودم
من امروز سرشار از هوس نبودم
من امروز فقط ۱اغوش میخواستم
۱اغوش بی هیچ فاصله ای
۱اغوش بی سروصدا
۱اغوش ونوازش حسابی
۱اغوش محکم
دلم میخواست تو بغل یکی باشم که
دودستی بچسبتم
که محکم بغلم کنه
که .................
من امروز چشام خیس بودو دستام خالی
اره من امروز سرشار از تمنا بودم
و کسی نبود که من اینارو بش بگم تا یکم خالی بشم
پیشی که ایران نبود
لجباز که بقول خودش جدیدا فقط نگرانمه
علی که برام مثه مرده هاس
دکی که ......................
اره اینا اسم تمام ادمایی بود که من باهاشون راحتم
اینقد راحت که بتونم بهشون بگم من دلم میخواد ...........
نکتش اینجاست که با همشون راحتم
اما حتی ۱کدومشونم مال من نیستن
که حتی من مال ۱کدومشونم نیستم
که حتی ۱بارم نشده ....................
بیخیالشون
هرکدوم زندگی خودشونو دارن
منم زندگی خودمو
من همونیم که چنتاپست قبلی دغدغش خواستگاراش بودن
همونیم که بهم میگفتین چه خبره و سرخوشم و اینا
همونیم که گاهی فراموش میکنم تلخیای زندگیمو
همونیم که گاهی هوسم زمینگیرم میکنه
همونیم که خودمو فدای همه کردم
همونیم که دلم شده دیوار حکاکی این و اون
همونیم که امروز عصرجمعش با گریه سپری شد اما نه بخاطر امامش بلکه بخاطرخودش
همونیم که بعد کلی گریه مجبور شد با مامانش اینا بره سرخاک پدربزرگی که هیچوقت ندیدتش
همونیم که بعد اون عصر تلخ ۱شب شیرینو سپری کرد
همونیم که رو دست همه باد کردم از خونواده گرفته تا همین دوستایکه گفتم
همونیم که دارم این مزخرفاتو تحویل شما میدم
همونیم که شماهام بعضیاتون کمال لطفو دارید بهم
همونیم که بعضیاتونم هیچ لطفی ندارید بهم
همونیم که ...................................
بیخیال
چون میگذرد غمی نیست
هرجا هستید خوب و خوش باشید
سرش در اومده
مامان اومده خونه
میگه خانم .... الان دیدتم بهم گفته میخوام ۱حرفی بزنم
مامان میگه گفتم بفرمایید
اونم پرسیده ستاررو شوهر میدید یا نه
مامان گفته چطور مگه
اونم گفته برا برادرشوهر...
مامان میگفت کلی وقت داشته تعریف میکرده
که گاوداری داره
زمین زراعی داره
بهترین خونرو داره
بهترین ماشین داره
مثل این خونواده نیست
نجیب سربراه مودب ......
فقط مدرک دانشگاهی نداره
مامان میگه بهش گفتم
فکر نمیکنم ستاره قبول کنه
میگه گفته بخدا من برا هرکس پا پیش نمیزارم
از بس این خانواده گلن
شمام خوبید دارم میگم
وگرنه بخدا نمیگفتم
مامان میگه گفته بخدا
باش خوشبخت میشه هرچی بخواد براش حاضره
به مامان میگم مامان
بنظرت شخصیتو تحصیلات مهمتره یا پول
مامان میگه شخصیت انگار....
میگم مامان پول ممکنه هیچی بشه ممکنه طرف ورشکست بشه
اما تحصیلتو ابنا که نه
مامان میگه مامانی کشاورز که ورشکست نمیشه
اما بازم حق با توا
باز میگم مامانی بنظرت ادم اگه زن همچین ادمی بشه و
به فامیلش بگه طرف مهندسی کشاورزی داره
کسی میفهمه ؟؟ نمیفهمن
مامان میگه مامانی تا حدودی از رفتار طرف پیداس
حلاصه که چند روزه کار ما شده تلفن جواب دادن و
رد کردن اینو اون
بذار بقول مامان اینارو بنویسم که یادم نره
این چند روزه :
مس : نمایشگاه کابینت و دکوراسیون داخلی + قالیشویی فرش
ل : وکیل
م : داروخانه
ا : گاوداری و ....
خدایا خودت بهترینو برام رقم بزن
من نمیفهمم چی خوبه چی بد
خدایا من به کمتر از بهترین قانع نیستم
خودت بندتو میشناسی
خدایا خودت همه چیو اکی کن
دوست دارم خدایا
اومدنو رفتن
بهمین سادگی
ومن باز دچار افسردگی شدم
و۱سر درد خرکی
واحتیاج به ۱مسکن روحی
کاش اون مسکن بود
کاش .............
داره میره عراق
با ۲تا مهندس دیگه
نمیخوام بره
من نمیدونم این پروزه هارو از کجا گیر میاره
تا شنبه هم که برنمیگرده
کم تنها بودم تنهاترم میشم
دلم میخواد برم یزد
اما دلم میخواد ۱جوری برم که ...
میگم بیرون بودیم
میگه کجا ؟
میگم خرید
میگه خرید چی؟
میگم لباس
میگه برا چی ؟
میگم عصرونه
میگه قراره مهمون بیاد ؟
میگم اره
میگه همون خواهرا که گفتی؟
میگم نه مامانم به اونا اجازه نداد
میگه چرا ؟
میگم شغلش ازاد بود
میگه ایشا... اینام که بیان نمیشه
حرصی شده بدجور
دیشبم شنیده بود عصبی شده بود
میگفت ۱دفعه شک بهم وارد شده
انگار یادم رفته برا همیشه .......
بش میگم خیالت راحت
احنمالا من رودست مامانم اینا باد میکنم
میگه خدانکنه
بچه تکلیفشم با خودش نمیدونه
احتمالا الان سوار هواپیما شده
نمیخوام خب
اینقد نرفتم دکتر تا امروز دیگه مجبور شدیم
حسابی سوراخ سوراخ شم
با امپول مشکلی ندارم
اما چندوقت بود سرم نزده بودم
امروز دیگه مجبور شدیم
چقدم بد برام زد
دستم بادکرده کلی
امپول زدن امروز 1نکته جالب داشت
پرستاری که اومد برام امپول بزنه
بهم میگه هیکل خیلی قشنگی داری
نذاری شوهر میکنی چاق بشیا
و من از تعجب چشام چندتا شده بود
بعد چند لحظه فقط تونستم در جواب 1لبخند بهش بزنم
برام عجیب بود
نه اینکه تا حالا کسی نگفته باشه نه
تو مطب و درمانگاه پرستاری بهم نگفته بود
نمیدونم جدیدا چرا اینقد همه ازم تعریف میکنن
مامانم میگه خودت خودتو دست کم میگیری
شایدم حق با مامانه
نمیدونم
۱وقتایی فکر میکنم دوس دارم شغل شوهر ایندم چی باشه
بعد شروع میکنم فکر کردن
یادمه قبلنا میگفتم فقط باید ریاضی باشه و مهندسی باشه
اما بعدش یکم منطقی تر به موضوع نگاه کردم
حالا ها که فکر میکنم میبینم
که ۱سری شغلارو دوس ندارم شوهرم داشته باشه
مثلا شغل ازاد دوس ندارم
از هر نوعش با هر درامدی
این چندوقته هم خیلیا روبخاطر همین رد کردم
که هیچکی باورش نمیشه
از اهن فروش و طلا فروش و کارخونه دار و فروشگاه دار و پارچه فروش و .......
از بقیه شغلا هم راستش
مثلا دوس ندارم شوهرم پزشک باشه
به هیچ عنوان دوس ندارم معمارم باشه
مهندس کامپیوترم دوس ندارم
فکر کنم شغلای یکم خشن دوس دارم
مثل عمران مکانیک صنایع
تو این چندوقته هم غیر شغل ازادیا ۱سریا بودن
مثل معمار و مهندس عمران و مهندس کامپیوتر و وکیل و دانشگاه چی و شرکت نفتی و ......
ها ۱مهندس مکانیکم بود شیرازیم بودن
اما مامانم گفت دختر به راه دور نمیدم
اما اونارم نمیخواستم
حس میکنم باید یکی باشه که خاص باشه
دیشب باز بحث مهمون شد
باز ۲تا شغل جلو روم بود
این بود که اینارو نوشتم
یکیش که مامان همون اول گفته بود نه
طرف ۲و۳تا شغل داشت
میگفتن بچه زرنگی
قالیشویی انگار اصلیش بود
اما خب بدرد ما نمیخورد
اما اونیکی و مامان باز اجازه دادن بیاد
مامان به سادات ارادت خاصی داره
میگه دلم داماد سید میخواد
این شازده پسر انگار سید ۲شرفس
حقوق خونده و مشاور حقوقیست انگار
و منه بدبخت باید باز آرا بیرا کنم و بشم جنس
برم بشینم تا ببینیم آیا میپسندمان برای پسرشان یا نه
حالا اخرش من چه شغلیو دوس داشتم؟؟؟
اگه خودم فهمیدم شما هم میفهمید
من نمیخوام شب بشه
نمیدونم چرا شبا اینقد تلخ شدن
نمیدونم چرا دیگه از شبا میترسم
اینقد دلم میخواد الان به یکی بگم میترسم از شب
که در گوشم بگه .................................
دیشب تو اوج گریه دلم خواست به یکی پناه ببرم
اما بقول خودش
دروغ است که میگویند دل به دل راه داره
دیشبم با اشک خوابم برد
صبح با نازی قرار داشتیم
زود از خواب بیدار شدم رفتم پایین
بجای صبحونه ۱چای خوردمو همونجا از حال رفته بود
۱دفعه با جیغ مامان از خواب بیدار شدم که .......
اومدم بالا گرفتم خوابیدم
نازیم که حالش بد شده بود
قرارم کنسل شد
و من تا این لحظه بالام
هرکارم کردن دکتر نرفتم
نه ناهار خوردم نه صبحونه
هیچی
و حالام داره شب نزدیک میشه
و چند شبیه که شب برام ترسناک شده
منیکه همیشه شبو ترجیح میدادم
حالا یکی و میخوام که بهش بگم من از شب میترسمو
اونم خیلی مردونه بهم بگه من پیشتم نترس
اما زهی خیال باطل که هیچ کسی نیست تا .....
نمیدونم چرا با این دل داغون
با این حال بد
با اینهمه تنهایی
چرا فکر خودکشی به سرم نمیزنه
از خدامه بمیرم
اما خودکشی نه
کاش.........
مامانی من روزت مبارک
مامانا روزتون مبارک
خانما روزتون مبارک
نمیدونم امروز باید به منم تبریک بگن یا نه
من شاملش میشم یا نه
اینو از کی باید پرسید
از ....................
سرم درد میکنه
قلبم درد میکنه
دل زخمیم درد میکنه
دلم امید میخواد
دیگه حتی شنیدن حرفاییکه بیشتر وقتا لبخند به لب دخترا میاره هم لبخند به لب من نمیاره
مدتیه هرجا پا میزارم پچ پچ میشنوم
پچ پچاییکه پچ پچن تا نشنوم اما میشنوم
پچ پچاییکه بقول مامان باید یادم بیاره که چقد ناشکرم
اما نه تنها یادم میاد که باید خداروشکر کنم بخاطر خلق گل وجودیم به این شکل
نه حتی لبخند رو لبم میشینه
چون میدونم تمام این تعریفا تمام این ستایشا تمام این پچ پچا ...............
راستی برا اینکه من بفهمم تبریک امروز شامل حال من میشه یا نه
چه راهیو پیشنهاد میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از صبح تا حالا دارم راه میرم
پاهام داره میشکنه دیگه
خداروشکر همه چی خوب بود
منم خوب بودم
اما نمیدونم چرا الان دلم گرفته
بگم نمیدونم دروغه
خب دوس داشتم الان یکی بهم خسته نباشید حسابی بگه
میدونم نباید اینو بگم
میدونم حضرت ابولفضل بی جوابم نمیزاره
اما بخدا دلم گرفته
مطمئنم همه دوس دارن یکی باشه
که حواسش به ادم باشه
یکی که دلش شور ادمو بزنه
منم الان دلم اینارو میخواد
اما چکار کنم که نمیشه
کسیم ندارم
انگار این اشکام مرهم برا دلم نمیشه
دوباره رگ دپرسیم زده بالا
پ.ن :امروز روز وفات ام البنین مادر حضرت ابوالفضل بود
ما هم خونمون مراسم داشتیم
منم بخاطر همون از صبح مشغول بودم
دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.
برادر، خواهر، پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.
دوستی انتخاب است.
انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.
با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود، درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم،
و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید
و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم
می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم.
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.
و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوئیم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟
بگوئیم :حرف نزن فقط بیا.
و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم
سروش صحت
دوستای حقیقی گند زدین به هرچی تعریف از دوستیه
دارم میترکم از بغض
واقعا چه دنیای مزخرفیه
از اون بدتر اینکه تو این دنیا کسیم نداشته باشی
جدیدا تنهای تنهام
به معنای واقعی تنهام
خونواده غنیمتین اما نمیتونن همیشه همه جاهی خالی و پرکنن
این روزا منم و ۱دنیا جای خالی
حالم از تمام ادماییکه ادعای دوست داشتن میکنن بهم میخوره
هی با توام .........
اره با توام هستم .....
توام شاملشی .......
درست وقتی که میگی هست
میبینی نیست
هیچکی نیست
خودتی و خودت نه بیشتر
یعنی واقعا کسیکه ادمو دوس داره به این راحتی از ادم میگذزه؟؟؟؟
مامان میگه
استخدام رسمی شرکت نفته
دانشگاه تهران داره درس میخونه
باباش دندونپزشک
مامانش خانم فهمیده ایه
همین نزدیکمون میشینن
۲تابچه بیشتر نیستن
دخترشون همسن تو
خانواده با فرهنگین
ازلحاظ اعتقادیم شبیه خودمونن
مامانش خیلی اصرار کرد
من گفتم قبول نمیکنی
من شاخام در اومده بود
گفتم چرا مامان؟
گفت اخه ۶۷ بود
و من وارفتم انگار
به مامان میگم این بچه جقله
استخدام شرکت نفته؟؟؟
مامان میگه اره
مامان میگه تقریبا ۱سال و نیم با تو فرق داره
احتمالا اون بهار ۶۷
مامان که اکی نداده
منم که همیشه میگم مرد باید حداقل ۵سال از ادم بزرگتر باشه
پس قضیه منتفیه دیگه
بچه ها بنظرتون نظرم اشتباهه؟؟؟
من میگم اگه فاصله سنی کم باشه زندگی میشه بچه بازی
اما وقتی مرد ازت ۵سالی بزرگتر باشه
دیگه میتونه تنهایی تصمیم بگیره
توام با خیال راحت میتونی بهش تکیه کنی
اما خواهری میگه تا با کسی نحرفی
نمیتونی بفهمی پختس یا نه
میگه گاهی ادمای با سن کم
بزرگترونه تر از ادمای با سن زیاد رفتار میکنن
اما من نمیدونم
نظر شماها چیه؟؟؟
پ.ن : قضیه منتفی شد
اما از کمک فکری همتون متشکرم
حس مزخرفیه که همدم تنهاییات بشه .....
دیگه اینجا هم برام جذابیتی نداره جز تلف کردن وقتم
اما بازم برمیگردم همینجاو .........................................
میرم جلوی اینه
چشمم به کبودیا میفته
ناخودآگاه خنده میاد به لبم
خندم تبدیل میشه به ناراحتی
اخه کبودیا دارن کمرنگ میشن
بهم نخندید
مطمئنم که خیلیاتون این حس و تجربه کردید
حس شیرینیه
منکه دوسش دارم
از اینم که یادگاریام دارن محو میشن ناراحتم
یادمه ترم مهر امسال بود رفتم دانشگاه
نمایشگاه کتاب بود
اونروزواونجا ۱دفترچه خیلی قشنگ خریدم برا ثبت شبه امروزهایی
اما همچنان خالیه
امروز برا بار دوم ما میزبان نوع خاصی از مهمان بودیم
اوهوم مهمان خاصی که من اصلا خوش ندارم پایشان به خانمان باز شود
از اینکه مثل ۱جنس جلوی کسی ظاهر بشم بدم میاد
از اینکه مثل خریدار نگاهم کند بدم میاد
به مامان میگم دیگه دوس ندارم کسیو راه بدیم
خواهری میگه تا همین حالاشم مامان اشتباه کرده بحرف تو گوش داده
از این خبرا نیست
بابا خب من بدم میاد
اصن وقتی از خونمون میرن افسرده میشن
نمیدونم چرا
مخصوصا که امروز سوتی دادم بدجور
یعنی بدرقمه سوتی دادم
نمیدونم چی شد که اینحرفو زدم
اما بد سوتی بود
میدونی چیش گاهی ازارم میده
اینکه پسندیده نشی
ادم ۱جورایی انگار .....نمیدونم
همه چیش بده
از اول تا اخرش
مخصوصا وقتی کسی نیست
که از این مهمانا دلشوره بدلش ببیفته
که دلداریت بده که .............
حالم خرابه بدجور
دلم گرفته کسیم نیست باهاش دردل کنم
امروزم خاطره شد
مهمان داشتم
نتونستم مراسم مهنازم برم
مهمانمان هم به امیدی امده بود
که امیدش نا امید شد
راستی امروز تنبیهم شدم
بخاطر اینکه باز زدم زیر قولمو چاق شدم
بازوش کبود شده
امروز تهران بودیم
بهشت زهرا
رفته بودیم عروسی پسر عموم
خودش میگفت عروسیمه
اخه زنش لباس سفید پوشیده بود
اما پسرعموم لباسش سیاه بود
سیاهه سیاهه سیاه
بازم پسرعمو عزادار شد
اینبار عزاداره همه کسش
عزاداره کسی که6سال میخواستش
بعد 6سال رضایت دادن
عزاداره کسی که 3ماه مال خودش بود
هنوز لبخند موفقیت رولباشون بود
که روزگار باز شروع کرد به بازی کردن باهاشون
دردای مهناز شروع شد
پشتبند اون تشخیص بیماری
اونم از نوع نادرش
پشتبند اون شروع درمان
پشتبند اون تغییرات ظاهری
پشتبند اون عمل
پشتبند اون بیمارستان
پشتبند اون عمل
پشتبند اون باز بیمارستان
کمی بهبودی
کمی امید واهی
باز بیمارستان
باز عمل
باز بیمارستان بیمارستان بیمارستان
و اخر همه اینها مراسم عروسی که
تو بهشت زهرا گرفته شد
لباس عروسی تکراریه که همه 1روزی تنشون میکنن
و خونه ای تنگ و تاریک زیر خروارها خاک
و 1عروس تنها
و 1داماد تنها
و دل خون جفتشون
اره پسر عمو بازم داغدار شده
قبلنم داغدار شده بود
وقتی 3سالش بود باباش رفته بود
وقتی 15سالش بود مامانش رفت
اونم با 1بیماریه نادر
بعدش تنها داداشش رفت استرالیا
اون موند و خودش و خودش و خودش
بعدشم یکم امیدوار شد که 1همراه همیشگی پیدا کرده
اما حالا اون همراهم تنهاش گذاشته و رفته
بازم با 1بیماریه نادر
بازم تکرار گذشته
یعنی پسر عمو میتونه اینهمه دردو فراموش کنه؟
یعنی پسر عمو اینهمه طاقت داره؟؟؟
یعنی پسر عمو اینهمه صبر داره؟؟؟؟
میگفتن تو این 2سال نشده پسرعمو بره دیدنه زنشو دسته گل نبرده باشه
کم چیزی نیستا،بری پیش کسی که گاهی حتی بهوشم نیست
اما حتما براش دسته گل ببری
حکمت کارای خدا چیه؟؟؟
پسر عم این ماهای اخر میگفت به مهناز گفتم حس میکنم
از قدم بد من بوده که تو اینجوری شدی
عید به بابام میگفت عمو به مهناز گفتم
مهناز من تورو بزور از خدا و بابات گرفتم
شاید اگه من از زندگیت برم بیرون تو خوب بشی
به اینهمه مردیش غبطه میخورم
به اینهمه صبر و تحملش
پسر عمو امروز خودش نمیتونست راه بره
تو اوج جونی رسی به مرحله ای که باید زیر بغلشو بگیرن و.....
خدایا خودت بهش صبر بده
خدایا خودت امشبو برا مهناز اسون کن
خدایا خودت ببخشو بیامرزش
مهناز دختر گلی بود
بقول پسر عمو فرشته بود
همه امروز بیشتر دلشون برا همین میسوخت
که باز 1خوب دیگه پر کشید
بقول خواهرش مهناز با پهلوی پاره شده مرده
مثل حضرت زهرا که تو جونی با پهلوی شکسته شهید شد
خدایا خودت با حضرت زهرا محشورش کن
امین یا رب العالمین