یزدم
قرار بود تا ۲۴ تحویل بدیم
اما تا ۲۰ فروزدین تمدید شد
نمیدونم چکار کنم تحویل بدم یا نه
تا ۲۰ میمونم و کار میکنم
اگر بشه تمومش میکنم
اگر نشه که هیچی
اخه ۲۱جشن نامزدی دعوتیم
نمیشه هم نرم
فعلا که فردا میرم پیش استادم
ببینم اون چی میگه.
استرس تا مغز اسنخونم نفوذ کرده
اینهمه استرس برا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
برا سفری که 4سال رفتمو اومدم؟؟؟!!!!!
همه حدسها درست بود
پنبه ای دقیقا همون بود که پیش بینی شده بود
امروز قرار شد دیگه مزاحمش نشم
و همکاری من با ۱استاد ۷۰ ساله تموم شد.
خوبم
عزیزای دلم اینقدرررر نگرانم نباشین
شرمنده که چندروز نبودم
راستشو بخواید حرفی واسه گفتن نبود
حالام نیست
جز چند تا خبر
اولش اینکه بلیط گرفتم برم یزد
شنبه صبح
که البته بروایتی میشه شنبه عصر
دوم اینکه قراره ببینمش
هم میخوام هم نمیخوام
میدونم که بعد اینهمه وقت
به ۱دیدن خالی راضی نمیشه
و متعاقبا اتفاقای دیگه ای هم میفته
از دیدنش ناراحت نیستم
از اتفاقای بعدش ناراحتم
میدونم خودم از اون تشنه ترما
اما ............................
سوم اینکه .........
بیخیال ولش کن
دفتره خونمو ترجیح میدم به اینجا فعلا
قبلنا در مورد پنبه ای گفته بودم
اما انگار دوباره بگم بد نیست
پنبه ای 1 معماره با تقربا 70 سال سن
میشناختمش از قبل
اما اون منو نمیشناخت
1روز دیدمش درباره کار تو دفترش باش حرف زدم
اونم شماره تماس داد تا باش بیشتر صحبت کنم
وقتی باهم حرفیدیم قرار شد من فعلا برم پیشش گهگاهی
چیزلییکه میگه و مطالعه کنم و بعد بهم کار بده
از مطالعه رسیدیم به کار روی پایان نامه من
و تغییر موضع پنبه ای
اینمدت تمام حرفش اینکه من 1000تا شاگرد دارم
اما تو بدلم نشستی اون روز
از همون لحظه اول
وگرنه اینجا نبودی
دوست دارم
باهم دوستیمو از این حرفا
منم تمامو گذاشتم پای استاد شاگردی
اما هرکی مشنوه میگه 1جای کار میلنگه
خلاصه که اخر ماجرا شد اون که گفتم
از 1طرف رفتن پیشش برام مفیده
طرف بدجور تو شهرمون مطرحه
از طرفی اگر بخواد اینجوری پیش بره .....
خواهری همش میگه اگر این ادم باهات بد بشه تو اینده کاریت مشکل ساز میشه ها
همه کارات زیر دسته اونه ها
فعلا که باید پیش رفت
من تمام این مدتا که رفتم پیشش محتاط بودم
هرچی گفته من فقط تشکر کردمو تعارف و شنونده بودم
نمیدونم تو ذهنش چی میگذره
اما فهمیدم که با یکی از خدایانه زیرکی طرفم.
ظهر پسر عموم از اون سر دنیا بهم پی ام داد
چند باری قصد حرف زدن باهم داشتیم اما نشده بود
امروز خودش پیشقدم شد
حرف زدن با پسر عمویی که تو دوران بچگی بخیال خودش تو زنش بودی جالبه
خل و چل تک و تنها پاشده رفته استرالیا
خیلی وقت بود باهاش حرف نزذه بودم
راستش وقتی ایرانم بود زیاد باش نمیحرفیدم
از ادماییکه یخورده تحویلشون میگیری زیادی بات صمیمی میشن خوشم نمیاد
این احساس و نسبت به پسرای فامیل بیشتر دارم
یادمه 1زمانی به هیچکدومشون سلام نمیکردم
بابا همیشه کیف میکرد که اینقد محلشون نمیزارم
اما مامانم حرص میخورد که بابا،پسر عمته سلام کنی چت میشه ؟
اما من گوش نمیکردم،نه اینکه چشم تو چشم شیمو سلام نکنما
از گیرشون در میرفتم که نخوام سلام کنم
راستش جز این پسر عموم هیچکدومشون بمنم نمیخوردنا
و باید بگم همشون 1دل نه صد دل عاشق خواهریمون بودن
اما من بازم تحویلشون میگرفتم
خلاصه که این پسرعمو هم وقتی رفت شنیدیم یکی از دختر عمه هارو میخواسته
پس فکر به منی در کار نبوده
خلاصه که امروز کلی باهم خندیدیم
اونم گیر داده بود چرا تصویر نمیدی
چرا دوربینت روشن نیست
بهش میگم چون هنوز تو تختمم
میگه خب منم تو تختممم
مگه چه بدییی داره؟
مگه میخوای بری عروسی که اینو میگی
بعدشم گیر داده به فیس بوک که ادرستو بده
پیچاندیمشان
القصه که از ظهر داره پی ام میده
الان پی ام داده بود رفتم خونه دوستم
بهش میپم چه خوب،مهمونیم میری؟
میگه تو دوست نداری ?
فکر کردم منظورش اینه که مگه تو دوستی نداری که بری خونش خب منم دارم
بهش میگم میشه؟
میگه برم خونه؟؟؟
اگر دوست نداری پاشم برم
بهش میگم بمن چه؟؟
بهت خوش بگذره
جدیدا نمیدونم چرا اینجوری شدم
مشکل از منه که بقیه رفتارشون عجیبه دیگه
شاید حرف زدن مثل ادم یادم رفته
شاید خنگ شدمو منظورارو نمیفهمم
شاید همه چیو به بد برداشت میکنم
شاید غرورم نسبت به قبل کم شده
شاید خیلی چیزا برام عادی شده
شاید ................................
هرچی هست،میدونم که 1جای کارم میلنگه
دوست دارم بنویسم اما نوشتنم نمیاد
دوست دارم با هاش حرف بزنم اما نیست
دوست دارم فردا نرم سر ازمون اما مامان نمیزاره
دوست دارم بمیرم اما مرگ دست من نیست.
یادمه وقتی قضیه پنبه ای و بهش گفتم
اصلا خوشش نیومد
گفت نرو
گفتم نمیشه
گفت اکی برو
ولی باید حواست باشه
نباید اجازه بدی باهات صمیمی شه
تو باید ۱جوری برخورد کنی که بهش اجازه حتی فکر اشتباه کردنم ندی
اون گفت و من گفتم باشه
همون اولا داشتم دربارش میحرفیدم
بهم گفت
حواست باشه بخودت
بخدا بخدا قسم
اگر بفهممم انگشتش بهت خورده
پامیشم میام اونجا
دفترشو رو سرش خراب میکنم
خندیدم گفتم دفترش تابلو نداره
بهم گفت نگران نباش
اولا که وقتی رییسه پس میشه پیداش کرد
دوما که اگرم نشه کافیه ۱تماس با سعید بگیرم
سعید دوست دوران دانشگاهشه
اون گفت و منم همش با خودم میگفتم نه همه مثل هم نیستن
اما بچشمم میدیدم که حرفاش داشت درست از اب در میومد
هرازگاهی وقتی ازش میگفتم
۱تیکه میپروند
اخرین بار بخاطر حرفش ۲٬۳روزی باش قهر بودم
اونم دیگه حرفاشو در مورد این ادم میخورد
امروز وقتی بهش گفتم میخوام برم دفترپنبه ای فقط گفت اکی
گفتم همین؟ گفت دیگه میترسم حرفی بزنم
قرار بود برم دفتر پنبه ای
اما دوست نداشتم
حال و روزم خوب بنود
دوست نداشتم با چشمای گریه ای و حالت دپرسی برم
اما خب مجبور بودم
رفتمو ۲ساعتی باهم بودیم
کارامو دید نظر داد
کاراشو دیدیم
اما وسطش دائم ازم میپرسید ازم ناراحتی
بهش گفتم نه
من امروز کلا روبراه نبودم
فکر کرد با مامان اینا جرو بحث داشتم
خلاصه که اخرش ۱از پروژه های بزرگشون
که تو مسابقه تو کل شهر اول شده بود و
با چندتا دیگه از کاراش ریخت رو فلشم
و کلیم تاکید کرد به کسی ندی و کسی نبینه
دیگه وقت خداحافظی بود
کاراییکه باید انجام میدادمو داشت برام تکرار میگرد
و میگفت سعی کن زود انجامشون بدی و
زودتر بتونیم همو ببینیم
حرفاش که تموم شد
دستشو دراز کرد سمتم
که باهام دست بده
منم خیلی ریلکس باش دست دادم
اینقد سریع اتفاق افتاد که من اصلا بهیچی فکر نکردم
اومدیم پایین
ایستاده بود داشت چکمه پوشیدنمو نگاه میکرد و
منتظر بود تا بدرقم کنه
بهم نگاه کرد و گفت از این ببعد دیگه بیشتر دلم برات تنگ میشه ها
زودتر کاراتو انجام بده و بیا
و من انگار وا رفتم از حرفش
وقتی از در اومدم بیرون
تازه فهمیدم چه گندی زدم
پیش بینیا دونه دونه میومد تو گوشم
تهدیدایی که کرده بود چو امروزو حدس میزد
فکر اینکه ما تو چه شهری هستیم
فکر اینکه پنبه ای چه فکری میکنه تو سرش
فکر اینکه بعدش چی میشه
فکر اینکه .................
وای داشتم خل میشدما
بمعنای واقعی
پنبه ای زنگ زده بود نفهمیده بودم
بهش اس دادم که حالم یکم خوب نیست
اگر اشکال نداره فردا تماس میگیرم
اما اس داد منتظر تماستم
هرچی اس دادم نرسید اما بجاش ۴و۵بار اس اون اومد
منتظر تماستم
اخرش دیگه بهش زنگ زدم
اونم گیر داد تو چت شده
از دست من ناراحتی
اگز قراره بیای پیش من بریزی بهم
خودتو اذیت نکن
اینقد گفت و گفت و گفت
اخرش پنبه ای میگه جون رضا از دست من ناراحتی
من تو دلم جانم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
اون انگار فهمیده
پشتش میگه جون رضا که من باشم از من ناراحتی؟
من فورا نه
اما تو دلم گفتم بیا اینم نتیجه کارت
گفت خداروشکر
اخرش باز گفت نمیگی چی شده
چرا ناراحتی
بهش گفتم ۱چیزی بگم؟
گفت بگو
گفتم هیچی
گفت نشد دیگه باید بگی
چیزی ناراحتت کرده
گفتم اره
گفت چی
گفتم حرکت اخر امروز
گفت منظورت کدوم حرکته؟
گفتم منظورم واضحه
گفت دست دادنو میگی
گفتم اوهوم
گفت فراموشش کن
بحثو عوض کرد و ادامه داد به حرف زدن
و اینکه تا ۴۸ ساعت اینده کاراتو انجام بده و بیا
تل و که قطع کردم یکم اروم شده بودم
مطمئن نیستم کار درستی کردم یا نه
اما حداقل میدونم اینجوری فهمید دیگه نباید اینکارو بکنه
نمیدونم شایدم بدتر باز تکرارش کنه
نمیدونم
برا من دست دادن عادی بود که بی فکر دستمو در جواب بردم جلو
و حتی شاید ۱ثانیم تماس دستامون بیشتر نشد
اما وقتی فکر میکردم میترسیدم که
سری بعد که میرم هم اولش بخواد دست بده هم اخرش
سری بعدش وسط حرفاش دستامو بگیره
سری بعدش ...........................
میدونم امکان اتفاق افتادنش زیاده که میگم
نمیخواستم که بیشتر پیش بره
خواهری میگفت نباید بهش میگفتی ٬اشتباه کردی
اما خودم فکر میکنم درستتر بود که گفتم
اما مطمئن نیستم کار درستی کردم یا نه
به نظر شمام کار اشتباهی کردم که گفتم؟؟؟؟
بهش میگم دلم میخواد ......
بهش میگم دلم میخواد ............
بهش میگم نمیشه
هیچکدوم از اینا نمیشه
میگه میشه نترس
۱دفعه اشکام میان پایین
همینطور اشک اشک اشک
میفهمه اما دریغ از ۱قربون صدقه و محبت
میگه چی شد۱ دفعه
میگم هیچی دلم گرفته
اما اشکام تموم نمیشه
بهش میگم یادته اونبار داشتم تو بغلت گریه میکردم
گذاشتی رفتیم
میگه اره
میگم یادته نبردیم دریا اونشب
میگه اره
میگم یادته هیچوقت تولدمو بموقع بهم تبریک نگفتی
میگه اره
میگم یادته هیچوقت راضی نشدی فقط به ............
میگه من ادم نیستم نه؟
میگم نه
اما نامردی بیمعرفتی نا مهربونی
میگه چت شده تو
گریه نکن دیگه
میرم دست وصورتمو میشورم
بهش میگم صورتمو شستم
تموم میشه
بعد باز میگم تموم نمیشه
همینجور داره میاد
و اونم هیچی نمیگه
بهش میگم دست خودم نیست
باشه میرم پیش مامانم گریه میکنم
فعلا خدافظ
میگه نه نرو
بهش میگم توکه بدت میاد چرا بمونم
میگه نه بیا بغل خودم گریه کن
دلم از اینهمه بی محبتی گرفته خدایا
کجایی مهربون
دیگه تحمل ندارم خدایا
امروز صبح زود از زور درد از خواب پریدم.
بخودم میپیچیدم از زور درد.
چسبیده بودم به بخاری
اما بازم سردم بود
داشتم میمیردم انگاری
اما تو اون لحظه ها همش نازکشیدنه یکی وکم داشتم
دلم تابستونو میخواست
که هنوز به این حال نرسیدن
کلی قربون صدقم میرفت
اما حالا........
به دلم موند ۱بار ۱روز ۱جایی بگی......
میدونی دارم حست میکنم
درام حس میکنم خودت داری نگهم میداری
میدونم با اینکه نگهم داشتی اما هنوزم سرکشی میکنم
اما ۱جاهای واقعا هوامو داری
میدونم این جواب تمام التماسامه
میدونم این جواب شل شدن پاهامو نشتنم گوشه حرمو با صدای بلند گریه کردنمه
میدونم این جواب اشکاییکه که با پوشوندن صورتم قایمشون میکردم
میدونم این جواب پیاده همگام شدن با دسته قافله و گریه کردن بحال اصحاب
میدونم این جواب ضجه هایکه بحال خودم زدن
میدونم این جواب هرچی که باشه
باید سرمه بشه و گذاشته بشه رو چشم
ممنونم
ممنونم که همراهمی
ممنونم که داری حمایتم میکنی
ممنونم که داری یادم میندازی کیم
ممنونم که گذاشتی شونتو حس کنم
ممنونم که صدای ناله هامو شنیدی
ممنونم که ..........................
میدونم
میدونم که هیچ وقت تنهام نمیزاری
میدونم که هیچ وقت بدمو نمیخوای
میدونم که بهترنهارو برام رقم میزنی
میدونم که چه اینده ای پیش رومه
میدونم که چقد دوسم داری
بدون که چقد دوست دارم.
عقده ای شدم
دوس دارم اینبار
من به یکی بگم : من خسیسم٬هیچکیه هیچکی
اون یکیم بگه : اکی هیچکیه هیچکی.
۱روزی دوست دارم هاش تو گوشم بود
و حالا باید چشمم به فحشای گاه و بیگاهش بیفته
اینم ۱ مدل زندگیه
اینم ۱ مدل دوست داشتنه ادمه
اینم ۱ مدل از بدبختیتی ماست
امروز هرچی مهندس پنبه ای زنگیده بود نفهمیده بودم
مدتیه دیگه اصلا انگار نه انگار گوشیامم
کاش حالا که بیخیالشون بودم مینشستم سر کارام
اما کارم نمیکنم
پنبه ای میگه یکم بیشتر حواست به گوشیت باشه
میخندم میگم اخه منتظر زنگه کسی نیستم
شاید فردا ببینمش
جدیدا دوس ندارم هیچ ارتباطی با کسی برقرار کنم
دارم از ادما فرار میکنم
چسبیدم به این دنیای مجازی
که خداروشکر اینجا هم کسیو ندارم
اما کسی نباشه شاید بهتر باشه
شاید زندگی ارومتر و بی صداتر پیش بره
اما اگر یکی بود که باعث میشد
زندگی با شرو شور بیشتر
و تلاش بیشتر جلو بره
خب خیلی بهتر بود
حالا که نیست
به جیگ کسیم نمیشه رفت
چیزیه که خودم میخوام
و با اینکه این نیازو حس میکنم
اما اجازه هم نمیدم کسی نزدیکم شه
این مدل این روزاییه ستارس
مدلی که روزگار ساختتش
گفتم : خدای من!
دقایقی بود در زندگانیم
که هوس میکردم سر سنگینم را که
پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا٬
بر شانه های صبورت بگذارم٬
ارام برایت بگویم و بگریم٬
در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست!
تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که
در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی .
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.
من همچون عاشقی که به معشوق خویش مینگرد
با شوق تمام لحظات بودنت رابه نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟
گفت : عزیز تر از هرچه هست!
اشک تنها قطره ایست که قبل از آنکه فرود آید٬ عروج میکند.
اشکهایت بمن رسید و
من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم
تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان.
چرا که تنها اینگونه میشودتا همیشه شاد بود.
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت : بارها صدایت کردم ٬ارام گفتم
از این راه نرو که به جایی نمیرسی
تو هرگز گوش نکردی و
آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که ؛
عزیزتر از هرچه هست!
از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم : پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی٬چیزی نگفتی
پناهت دادم تا صدایم کنی٬چیزی نگفتی
بارها برایت گل فرستادم٬کلامی نگفتی
میخواستم برایم بگویی...٬اخر تو بنده من بودی!
چاره ای نبود جز نزول درد٬که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ٬انچنان به شوق امدم که حیفم امدبار دگر خدایت را نشنوم٬
تو باز گفتی خدا و من مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر٬
میدانستم تو بعد علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمیکنی
و گرنه همان بار اول شفایت میدادم
گفتم :مهربانترین خدا! دوست می دارمت.
گفت :عزیزتر از هرچه هست! من دوستتر می دارمت.
هم دلم میخواد ببینمش هم دلم نمیخواد ببینمش
دلم میخواد پا گذاشتن رو دلم و هوسامو رو تمرین کنم
فعلا که همه دارن کمک میکنن ٬حتی خودش
میگه هوا بده میترسم تو راه اتفاقی بیفته
منم میگم اوکی اگر قراره نگران باشی پس هیچی
خوشحالم از این بابت ٬اما واقعا دلم میخواد
اما بالاخره که ۱روز باید پا بزارم رو این دلم
هر چقدرم که روشن فکر باشم٬
پس بزار از حالا اماده بشم .
دلم تنگه برا ب..............
دلم تنگه برا ب................
دلم تنگه برا ب..................
دلم تنگه برا ب....................
دلم تنگه برا ب......................
دستبندم گم شده
همون دستبندی که خیلی دوسش داشتم
اونم تو این اوضاع بازار طلا و سکه
مطمئنم تو خونس
اما هرچی میگردیم نیست
مامان دیشب میگه فلانی گفته اینارو جنا میبرن
میگفت گفته باهاشون حرف بزنید
بهشون بگید پسش بیارن
بگید این بچه گناه داره
من ترسو نیستم
اما با حرفای مامان ۱جوریم شد
بعد ۱دفعه مامانم نگاهش بهم افتاده میگه تو چرا اینقد رنگت پرید؟؟
بعد بلند شدن برام شربت بیدمشک اوردن که خوب شم
خلاصه کلی غصه داریم
دلم دستبندمو میخواد
با اون سکه هاش