-
192
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 02:43
اگر رفته باشه چی؟ یعنی حرفش درست بود؟؟ چرا اینقد بیخیالشم من هان؟؟؟ چرا نمیرم فکر درست کردنش هان؟؟؟؟ چرا حرفشو قبول نکردم؟؟؟؟؟ مطمئنم حرفش در صورتی عملی میشه که ...........؟؟؟ وای خدای من یعنی چه خبره اینجا؟؟؟؟؟؟؟
-
191
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 02:05
دلم میخواست بهش زنگ میزدم اما نمیزنم ،نمیزنم ،نمیزنم میدونم من به اون بدی کردما میدونم من برا اون کم گذاشتما میدونم من حرفو عملم براش یکی نبود میدونم دلش پره ازم و حقم داره اما خودش باعثش شد بمن چه خودش بهم گفت اون کارو بکنم اخه بد شرایطیم بود اخه .................. اما دوس دارم ازش 1خبری بگیرم شایدم نگرانشم نمیدونم
-
190
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 01:44
فرار هم کار خوبیه اره کار خیلی خوبیه
-
189
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 01:27
مامان از صدای سرفه هام از پایین اومده بالا برام 4تخمه اورده همش دارم اذیتشون میکنم ادمم نمیشم از دست خودم خسته شدم یا براشون خرج دارم یا زحمت از قبل از اینکه برمم یزد مامان گیر داده باید بریم وسیله انتخاب کنی میگه میترسم مثل زمان خرید خودم دیگه وسیله گیر نیاد حالا هرچی من میگم مامان نه بداره نه بباره فایده نداره گوش...
-
188
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 00:00
مریض شدم بدجور امشب اقای دکتر 5تا امپول بهمان دادند و ما هم باید هر 5تا را میل کنیم ازوقتی برگشته بودم کم کار نمیکردم حالا که مریضم شدم دیگه بدتر میخواستم بمهندس اشنامون زنگ بزنم برا 3d max نمیدونم چرا روم نمیشه وقت داره میگدره و من همینطور دست رو دست گذاشتم کلا روبراه نیستم دیگه
-
187
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 00:47
میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیس میگذره ۱عمری اما از خیالت رفتنی نیس داغ عشق هیچکی مثل اونکه پس می زندت نیس چقده تنهاشی وقتی هیچکسی هم قدمت نیس میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیس میگذره ۱عمری امااز خیالت رفتنی نیس
-
186
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 00:03
باز اومدم خونه و حس کارم پریده اعصابم همش خورده همش با مامان حرفم میشه دلم برا بچه ها تنگ شده برا کار کردن دسته جمعی پشیمونم که چرا زود اومدم جالب اینجاس که خودشون میگن بیا اونوقت مامان امشب میگه کی بت گفت بیای تو که میدونستی اینجا کار نمیکنی میخواستی همونجا بمونی اینجور وقتا دلم بدجور میگیره از اینکه بحرفشون گوش...
-
185
پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1390 12:57
برگشتم شهرمون تاریخ دفاعم شده ۲۰ فروردین موندم کارمو چجوری بود ۳بعدی کنم خودم رویت تقریبا بلدم ٬ اسکچاپم بلدم اما میترسم خوب نشه بدم نمیاد بدم بیرون برام ۳d max کار کنن دوست دارم کارم عالی بشه طرحمو دوس دارم بچه هام همه گفتن خوبه استادمم همینطور اما تا 3بعدیه قوی نداشته باشه بچشم نمیاد انگار
-
میدونم ....
جمعه 12 اسفندماه سال 1390 11:03
دلم گرفته میدونم گند زدم به همه چی میدونم نیست کنارم تا این بار و بتنهایی نکشم میدونم بازم منمو این بدبختی میدونم میگه هستم تا اخرش چون خودم مسببشم میدونم فقط میگه هستم اما واقعا نیست میدونم چقد دوس دارم باهام حرف بزنه میدونم چقد دوس دارم ازم حرف بکشه میدونم چقد دوس دارم نازمو بکشه میدونم که این اتفاقا نمیفته و میدونم...
-
ترس و ....
پنجشنبه 11 اسفندماه سال 1390 01:53
با کلی ترس رفتم اما چیزیکه دیدمو حس کردم اینقدام ترسناک نبود وقتی اونجا بودم بنظرم خیلیم بد نبود اومدم بیرون ٬شروع کردم قدم زدن گوشیمو در اوردمو بهش اس دادم بهم زنگ میزنه اما من حرفم نمیاد هرکاری میکنه نمیحرفم اما دلم خیلی براش تنگ میشه بچه ها میان بریم بیرون اما تو کل مسیر اعصابم خورده میایم خونه بیخیال گوشیمم اما...
-
اندر احوالات
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1390 22:09
یزدم قرار بود تا ۲۴ تحویل بدیم اما تا ۲۰ فروزدین تمدید شد نمیدونم چکار کنم تحویل بدم یا نه تا ۲۰ میمونم و کار میکنم اگر بشه تمومش میکنم اگر نشه که هیچی اخه ۲۱جشن نامزدی دعوتیم نمیشه هم نرم فعلا که فردا میرم پیش استادم ببینم اون چی میگه.
-
استرس
جمعه 5 اسفندماه سال 1390 23:40
استرس تا مغز اسنخونم نفوذ کرده اینهمه استرس برا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! برا سفری که 4سال رفتمو اومدم؟؟؟!!!!!
-
انتخابات
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1390 20:02
دیگه شورشو در اوردن حالم داره از اینهمه تبلیغات بهم میخوره.
-
179
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1390 18:11
همه حدسها درست بود پنبه ای دقیقا همون بود که پیش بینی شده بود امروز قرار شد دیگه مزاحمش نشم و همکاری من با ۱استاد ۷۰ ساله تموم شد.
-
178
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1390 00:29
خوبم عزیزای دلم اینقدرررر نگرانم نباشین شرمنده که چندروز نبودم راستشو بخواید حرفی واسه گفتن نبود حالام نیست جز چند تا خبر اولش اینکه بلیط گرفتم برم یزد شنبه صبح که البته بروایتی میشه شنبه عصر دوم اینکه قراره ببینمش هم میخوام هم نمیخوام میدونم که بعد اینهمه وقت به ۱دیدن خالی راضی نمیشه و متعاقبا اتفاقای دیگه ای هم...
-
در مورد پنبه ای
جمعه 28 بهمنماه سال 1390 20:13
قبلنا در مورد پنبه ای گفته بودم اما انگار دوباره بگم بد نیست پنبه ای 1 معماره با تقربا 70 سال سن میشناختمش از قبل اما اون منو نمیشناخت 1روز دیدمش درباره کار تو دفترش باش حرف زدم اونم شماره تماس داد تا باش بیشتر صحبت کنم وقتی باهم حرفیدیم قرار شد من فعلا برم پیشش گهگاهی چیزلییکه میگه و مطالعه کنم و بعد بهم کار بده از...
-
176
جمعه 28 بهمنماه سال 1390 19:54
ظهر پسر عموم از اون سر دنیا بهم پی ام داد چند باری قصد حرف زدن باهم داشتیم اما نشده بود امروز خودش پیشقدم شد حرف زدن با پسر عمویی که تو دوران بچگی بخیال خودش تو زنش بودی جالبه خل و چل تک و تنها پاشده رفته استرالیا خیلی وقت بود باهاش حرف نزذه بودم راستش وقتی ایرانم بود زیاد باش نمیحرفیدم از ادماییکه یخورده تحویلشون...
-
۱۷۵
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1390 23:20
دوست دارم بنویسم اما نوشتنم نمیاد دوست دارم با هاش حرف بزنم اما نیست دوست دارم فردا نرم سر ازمون اما مامان نمیزاره دوست دارم بمیرم اما مرگ دست من نیست.
-
پیش بینی درست
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1390 21:05
یادمه وقتی قضیه پنبه ای و بهش گفتم اصلا خوشش نیومد گفت نرو گفتم نمیشه گفت اکی برو ولی باید حواست باشه نباید اجازه بدی باهات صمیمی شه تو باید ۱جوری برخورد کنی که بهش اجازه حتی فکر اشتباه کردنم ندی اون گفت و من گفتم باشه همون اولا داشتم دربارش میحرفیدم بهم گفت حواست باشه بخودت بخدا بخدا قسم اگر بفهممم انگشتش بهت خورده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1390 14:20
بهش میگم دلم میخواد ...... بهش میگم دلم میخواد ............ بهش میگم نمیشه هیچکدوم از اینا نمیشه میگه میشه نترس ۱دفعه اشکام میان پایین همینطور اشک اشک اشک میفهمه اما دریغ از ۱قربون صدقه و محبت میگه چی شد۱ دفعه میگم هیچی دلم گرفته اما اشکام تموم نمیشه بهش میگم یادته اونبار داشتم تو بغلت گریه میکردم گذاشتی رفتیم میگه...
-
۱۷۲
دوشنبه 24 بهمنماه سال 1390 23:35
امروز صبح زود از زور درد از خواب پریدم. بخودم میپیچیدم از زور درد. چسبیده بودم به بخاری اما بازم سردم بود داشتم میمیردم انگاری اما تو اون لحظه ها همش نازکشیدنه یکی وکم داشتم دلم تابستونو میخواست که هنوز به این حال نرسیدن کلی قربون صدقم میرفت اما حالا........
-
۱۷۱
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 23:26
به دلم موند ۱بار ۱روز ۱جایی بگی......
-
۱۶۹
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 02:25
میدونی دارم حست میکنم درام حس میکنم خودت داری نگهم میداری میدونم با اینکه نگهم داشتی اما هنوزم سرکشی میکنم اما ۱جاهای واقعا هوامو داری میدونم این جواب تمام التماسامه میدونم این جواب شل شدن پاهامو نشتنم گوشه حرمو با صدای بلند گریه کردنمه میدونم این جواب اشکاییکه که با پوشوندن صورتم قایمشون میکردم میدونم این جواب پیاده...
-
۱۶۸
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 02:16
عقده ای شدم دوس دارم اینبار من به یکی بگم : من خسیسم٬هیچکیه هیچکی اون یکیم بگه : اکی هیچکیه هیچکی.
-
۱۶۷
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 00:42
۱روزی دوست دارم هاش تو گوشم بود و حالا باید چشمم به فحشای گاه و بیگاهش بیفته اینم ۱ مدل زندگیه اینم ۱ مدل دوست داشتنه ادمه اینم ۱ مدل از بدبختیتی ماست
-
۱۶۶
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 00:19
امروز هرچی مهندس پنبه ای زنگیده بود نفهمیده بودم مدتیه دیگه اصلا انگار نه انگار گوشیامم کاش حالا که بیخیالشون بودم مینشستم سر کارام اما کارم نمیکنم پنبه ای میگه یکم بیشتر حواست به گوشیت باشه میخندم میگم اخه منتظر زنگه کسی نیستم شاید فردا ببینمش جدیدا دوس ندارم هیچ ارتباطی با کسی برقرار کنم دارم از ادما فرار میکنم...
-
گفتگو با معبود
شنبه 22 بهمنماه سال 1390 23:27
گفتم : خدای من! دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا٬ بر شانه های صبورت بگذارم٬ ارام برایت بگویم و بگریم٬ در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست! تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی . من آنی خود را از تو دریغ...
-
۱۶۴
جمعه 21 بهمنماه سال 1390 13:28
هم دلم میخواد ببینمش هم دلم نمیخواد ببینمش دلم میخواد پا گذاشتن رو دلم و هوسامو رو تمرین کنم فعلا که همه دارن کمک میکنن ٬حتی خودش میگه هوا بده میترسم تو راه اتفاقی بیفته منم میگم اوکی اگر قراره نگران باشی پس هیچی خوشحالم از این بابت ٬اما واقعا دلم میخواد اما بالاخره که ۱روز باید پا بزارم رو این دلم هر چقدرم که روشن...
-
۱۶۳
جمعه 21 بهمنماه سال 1390 13:22
دلم تنگه برا ب.............. دلم تنگه برا ب................ دلم تنگه برا ب.................. دلم تنگه برا ب.................... دلم تنگه برا ب......................
-
دستبند
جمعه 21 بهمنماه سال 1390 13:17
دستبندم گم شده همون دستبندی که خیلی دوسش داشتم اونم تو این اوضاع بازار طلا و سکه مطمئنم تو خونس اما هرچی میگردیم نیست مامان دیشب میگه فلانی گفته اینارو جنا میبرن میگفت گفته باهاشون حرف بزنید بهشون بگید پسش بیارن بگید این بچه گناه داره من ترسو نیستم اما با حرفای مامان ۱جوریم شد بعد ۱دفعه مامانم نگاهش بهم افتاده میگه تو...